أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

159

تجارب الأمم ( فارسى )

ديدار كرد . كوات دستور داد تا تبنگى [ طبقى ] از خرماى بىهسته و تبنگى از خرماى هسته‌دار بياوردند . هسته‌دار را در برابر حارث و بىهسته را در برابر كوات نهادند . حارث مىخورد و هسته از دهان برون مىافكند و كوات مىخورد و نيازى به افكندن هسته نداشت . كوات به حارث گفت : « چه شده است كه چون من نمىخورى ؟ » [ 92 ] حارث گفت : « هسته را شتران و گوسپندان ما خورند . » دريافته بود كه كوات وى را دست انداخته است . آن گاه سازش كردند و پيمان نهادند كه حارث و ياران‌اش پاى از فرات فراتر ننهند و از يك ديگر جدا شدند . ليك حارث كوات را ناتوان يافت و در او آز بست . پس ، به ياران خود گفت تا از فرات بگذرند و بر آباديهاى سواد بتازند . كوات در تيسپون بود كه فرياد كمك به وى رسيد و گفت : - « در پناه شاه خود چنين كرده‌اند ! » سپس به حارث پيام داد كه دزدان تازى بر سواد تاخته‌اند و مىخواهد او را ببيند . حارث چون به ديدار كوات بيامد كوات به وى به سرزنش گفت : - « كارى كرده‌اى كه پيش از تو كس نكرده است . » حارث از نرمى سخن كوات به آز افتاد و گفت : - « از كارشان هيچ آگاه نبوده‌ام . دزدان تازى را چگونه مهار كنم ، همهء تازيان زير فرمان من نباشند . جز با خواسته و سپاه ، زير فرمان نيايند . » كوات گفت : « اينك چه مىخواهى ؟ » حارث گفت : « بخشى از سواد را به من ده تا با آن ساز و برگ جنگ فراهم كنم . » و كوات پهنهء باخترى زير فرات را كه شش تسوگ بود به وى داد . آن گاه حارث كس به نزد تبّع در يمن فرستاد و به وى گفت : - « من به شاه و سرزمين ايران آز بسته‌ام و شش تسوگ از وى بگرفته‌ام . سپاه گرد كن و بيا كه از كشورشان كسى پاس نمىدارد . شاه شان گوشت نخورد و خون‌ريزى را روا نداند . بر آيينى است كه وى را از كشوردارى باز مىدارد . با سپاه و ساز و برگ به سوى من بشتاب . » تبّع سپاه گرد كرد و روان شد تا به حيره رسيد و چون به فرات نزديك شد پشه‌اش بيازرد . حارث را فرمود تا براى وى رودى به سوى نجف بشكافد و حارث رودى بشكافت